آهسته دور می شوی...
آرام آرام سرد می شود...
غروب می زند به آسمان...
به افق می خواند بوم شوم...
آرام آرام دور می شوی...
آهسته از زندگی دورم می سازی...
بی درنگ می میرم...
|
آهسته دور می شوی... آرام آرام سرد می شود... غروب می زند به آسمان... به افق می خواند بوم شوم... آرام آرام دور می شوی... آهسته از زندگی دورم می سازی... بی درنگ می میرم...
+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت
|
خدا نیافرید هرگز گرگی با جامه ی انسانی ... هرکه دریدو ازهم گسیخت خاسته پروردگار نبود که خود آموخت ... ومن نیزگرگی لجام گسیخته بودم ... اما اینک سالهاست خفته ام ... ولی گویی رستاخیز است ... خفته گان را بیداریست انگار .. مرا باز می خوانند به دنیای توحش ... شاید لیاقت گوسفندان بی چوپان تنها دریده شدنست ... شاید تنها باید چشم بست به تو و دنیایت راچون افکارت به تالابی بس ژرف کشید ... مرا آزموده ای ای بی ساربان ... رحم نبود مرا ... باز دگر چرا می خواهی ...؟
+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت
|
مهم نیست که چرا...
مهم نیست که پس از من...
مهم نیست که چه مینوازد بعد از من...
نیلبک زن ز خاک من...
مهم نیست که می سپارم تن به پوچی...
مهم تنها این خواهد بود که تو...
فراموش نخواهی شد...
هرگز...
+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت
|
می شمارم... آرام آرام... گام هایی که تو را ز من... آهسته آهسته دور می کنند...
+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت
|
سهراب گفت:
چشمها را باید شست... جور دیگر باید دید...
و من... نیز شستم... چشمهایم را باز... و بارها... با اشک و گریه... ولی تو را از پس گذشت سالها... همان گونه که بودی...
باز دیدم...
همان ... دوست داشتنی من...
+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت
|
۲۸ آبان...
روزی که آسمان سر بر زمین سایید...
روزی که خورشید برای همیشه غروب کرد...
و زمین را متروک و مخوف کرد...
روزی که دستانه پلیدی افتاب را به سایه ها...
فروخت...
و نگهی را همیشه نگران نور کرد...
اینک ۳ سال از آن روز می گذرد...
و من انگار فراموش کرده ام...
طعم گرما و بوسه های تو را...
نمی دانم به کدام سرزمین نور می فشانی...
خورشید من...
اما این فتاده بر زمین هنوز تو را می ستاید...
نانی من...
+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت
|
ثانیه ها را آرام آرام می شمارم...
به دقایقی که تو در کنارمی...
به لحظه هایی که در آغوشم گرم آرامیده ای...
و شاید این آخر...
دنیاست ... + نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت
|
که به جز تو می داند..؟؟؟؟
که کیست تمنای دلم...؟؟؟
که دلتنگ و آشفته که ام...؟؟؟
که برای که تنهایی را می خواهم...؟؟؟
که کیست که می رود و خاطراتش را به این خانه...
جای می گذارد...؟؟؟
تو می دانی و من...
پس برای حرمت این درد شیرین...
با من بمان...
+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت
|
سال نو مبارک... آمدن بهار مبارک... دوباره بهار شدن... جاری شدن و... سبز شدن مبارک...
+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت
|
می دونی چقدر دوست دارم... می دونم به چه اندازه دوست دارم... واسه داشتنت دست به هر کاری زدم... به هر بازی تن دادم... اما نشد... اما نشد... نشد... گقتی خدا نخواست... گفتی خودمون کم گذاشتیم.... گفتی سرنوشت این بود... اما نفرین به این سرنوشت... به این مایی که کم گذاشتیم... نمی دونم... نمی فهمم حالمو... اما نمی دونم چرا حس می کنم... این تو بودی که رفتی... این تو بودی که تنهام گذاشتی... این سرنوشتی بود که تو می خواستی... این من بودم که نفرین شده بودم.... اما باز با خودم می گم... نه امکان نداره تو این حال منو خواسته باشی... خواسته باشی که زهر به کام اشک در جام باشم... نه تو اینو نمی خواستی... گاهی با خودم می گم کاش بد بودی... نامهربان بودی... خیانت می کردی... تا مثل همه فراموشت می کردم... اما باز این به ذهنم می یاد... اگه این طوری بودی... من این حالو نداشتم... این همه شعر رو واسه کی می خوندم... واسه کی تا صبح باهاش تو خیالم حرف بزنم... اگه این طوری بودی... دیگه واسه دیدن کی باید از خدا التماس می کردم... واسه کی دیگه می خواستم اشک بریزم... واسه کی باید همیشه آرزوی بهترین ها رو داشت... نه تو تنها کسی بودی که تونست... وارد دهلیز قلبم بشه... قلبم رو از جا در بیاره و با خودش ببره... و من فقط بگم تا هر جا بری... تا هر زمان... به زیر آسمان آبی هر دنیا... دیوانه وار دوستت خواهم داشت...
+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت
|
یک سال دگر گذشت... یک سال دگر بی تو بودم... یک سال دگر بر عمرم فزوده شد... و بی سرانجام... هنوز خیابان ها را در پی تو می جویم... هنوز هم در میان هزاران به جستجوی چهر توام... ... + نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت
|
پشیمانم... ز کرده خویش... تو گل سرخی بودی... و من ندانسته... گل ی را به میهمانی تو... هر شب می خواندم... شبان مردادی که دگر تکرار نشد...
+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت
|
از یک دوست عزیز...
و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدم تا ته دشت....
+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت
|
یاد اون روزها... بخیر...
جهنم را سزاوارم نازنین... آتش دوزخ را به جان خواهم خرید... با میل می سوزم و گویم گوارایم این سوختن... در قعر چاه ویل گرفتار خواهم شد و باز خندانم... سر از تن و دست و پا از بدن جدا شود و باز... ... . در دلم آتش به پا کنند... بر چشمانم مذاب جاری کنند... با فراغ خیال به دیدار خدایم خواهم شتافت... و دانم که از تمامی مهر وعطوفتش دوزخ را مسکنم کند... بر سر پل سراط ایستم و تو جزای دل خواهی... نبخشایی و به آتش محکوم کنی مرا... از خدا خواهی که هر چه درد دارد در دامانم ریزد.... گویی مستحق این عذابست ... فریاد هایم را خواهی شنید... می دانم در زان دقایق خاطراتمان از خاطرمان گذر خواهد کرد... بر سوخته هایم می خندی و من زین شادی... توبازخندانم.... چون من نه در زمین بنده خدا بودم و نه شیطان... هرچه بود کردم تا تو باشی در کنارم... از هیچ لطفی بر تو فروگذار نبودم... خاطرتت تا واپسین نفس در دم وباز دمم جاری بود... دلم بر کمند تو بود و بس... تقاص آنچه بر تو گذشت پیشاپیش دادم... و تو روزگاری خواهی فهمید... که چگونه تورا خدا گونه پرستیدم... زان روز چون امروز...
باز... خندانم تنها... .
+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت
|
دیدمش ... آه دیدمش ... باز در گذرگاهی... همان چشم... همان نگاه... همان لبخند... و همان چهری که مرا می برد تا اوج دوست داشتن... کاش دقایق تنها تکرار دیدن او باشد... آری دیدمش... همان الهام تمام زندگیم... نفس ها و شعر هایم... نمی داند ... اما من می دانم... که بت پرست شده ام... بتم او... خدایم او... قبله و رازو نیازم با اوست... که می تواند مرا چنین به تشویش عاشقانه برساند... جز نانی...
+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت
|
از تو گذشتم... اما کجا توان از خاطره ها فرار کرد... تو گریان رفتی... و... در این ماتم سرا افسانه شدی... افسانه ای هر شب در خواب مرا... به رویای آغوش تو می کشاند... انگار دیوانگان را مانندم... روزها با تو در خیالم حرف می زنم... شبان با تو... به خیال تو... با عشق و غرق خاطرات تو... سر بر بالین می گذارم...تنها... به خدا قسم... عطر حضور تو در زندگیم... لحظه ای کاسته نمی شود... ترسانم... ترسانم... که تا آخرین دم به عشق تو بنویسم... و تو مرا هنوز نبخشایی...
...نانی... + نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت
|
نفرین مرا...
گر تو ز من گذشتی و خاطرهایم برایت درد آورست.... و نفرین تو را گر رفتی و هنوز می سوزاند لبانم را داغ بوسه هایت...
+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت
|
به تو روزی خواهد رسید...می دانم... روزی تو را چون ذره در طوفان در هم خواهد گرفت... بر چشم خویش بینی خون گریستنت را... از هم بگسلد قلب در تاریک خانه سینه ات...می دانم... بر زمین و زمان از نگون ساری خویش ناسزا گویی... و دلت آمال غصه های شود که درمان نباشد... در عین ناباوری باور کنی مرا... لحظه ای که دنیا تقاص خویش می ستاند... و من بر چهر سیه فام تو بنگرم... روزی که از درد چون خرد سنگی بر کفه سیلابی بغلتی... آن لحظه که به جای ترنم باران بر گیسوانت... رگبار از چشمانت ببارد... آن سینه سنگت به ویرانه سرا مبدل شود... آن روز من به سخت دلی تو خواهم رسید...
...می دانم...
+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت
|
چشم بسته ای به تمام دنیای من... و نمی دانی... من در پس چشمانت... با گل سرخ بوسه ای به انتظار... طلوع چشمان تو ایستاده ام... تا بگویم... تا دنیا دنیاست... دنیا دنیا... دوستت دارم... دیوانه ی دوست داشتنی... من...
+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت
|
می دانم که دیگر تمام شد... می دانم که باز تنها شدم... شدم همان آواره شبهای خیابان ها... همان آواره ای که تا پیش از تو برای رفتن سازش ساز بود... اما حالا چه...؟ حال که آشفته توام... چگونه آسوده پر کشم...؟ آری می دانم که تمام شد... آن همه دلدادگی ها... خنده ها... و بوسه هایی که بی اجازه بود...
+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت
|
به عشقمون قسم.... به خنده هامون قسم... به تک تک ثانیه هایی که با هم گذشت... به دستای گره کردمون به هم... قسم که بعد از تو خواهم مرد... به چشمانت قسم که هرگاه دیدمت... دلم برای بوسیدنت آتش گرفت... آری آتش گرفت... سوخت... و به خاکستر نشست... اما لحظه ی دم نزد... به عشقت قسم... که می سوزاند مرا... می گدازد روحم را... فکر نبود تو... به های های گریه هایی... که بعد از تو خواهم کرد... قسم که دیوانه ام می کند... که من برای تو و تو برای دگری باشی... به باران گریه های دستانمان قسم... زندگی را بر من تنگ کرده اند آن لحظات که می نشیند... بر لبم سردی بوسه تقدیرو بر لب تو... گرمی لبی دگر... به دل شکسته ام که می درد از هم بند بند وجودم را قسم... به سرب مذابی که می چرخد در رگ های تن فرسوده ام قسم... به قلبی که در پس سینه ات نا آرام می تپد قسم... به نه آن خدایی که می پرستی که به درد هایم قسم... که دیوانه ام می کند به تو اندیشدیدن... به آن دقایقی که دیگری بر سرت می کشد دست مهربانی... به آن شبانی که دست در دست او مستانه از کنار من و دنیایم می گذری... به جنون می کشاند مرا که حس می کنم... در آغوشش دل فریبی می کنی... برایش می چینی گلی از لبانت و به دستانش می زنی... به خدایی که می پرستم قسم... که دیگر تحملی برای ماندن و نفس کشیدن نیست... به بوسه ای که بر لبانم به عشق نشست قسم... که بعد از تو خواهم مرد...
+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت
|
به عشقمون قسم.... به خنده هامون قسم... به تک تک ثانیه هایی که با هم گذشت... به دستای گره کردمون به هم... قسم که بعد از تو خواهم مرد... به چشمانت قسم که هرگاه دیدمت... دلم برای بوسیدنت آتش گرفت... آری آتش گرفت... سوخت... و به خاکستر نشست... اما لحظه ی دم نزد... به عشقت قسم... که می سوزاند مرا... می گدازد روحم را... فکر نبود تو... به های های گریه هایی... که بعد از تو خواهم کرد... قسم که دیوانه ام می کند... که من برای تو و تو برای دگری باشی... به باران گریه های دستانمان قسم... زندگی را بر من تنگ کرده اند آن لحظات که می نشیند... بر لبم سردی بوسه تقدیرو بر لب تو... گرمی لبی دگر... به دل شکسته ام که می درد از هم بند بند وجودم را قسم... به سرب مذابی که می چرخد در رگ های تن فرسوده ام قسم... به قلبی که در پس سینه ات نا آرام می تپد قسم... به نه آن خدایی که می پرستی که به درد هایم قسم... که دیوانه ام می کند به تو اندیشدیدن... به آن دقایقی که دیگری بر سرت می کشد دست مهربانی... به آن شبانی که دست در دست او مستانه از کنار من و دنیایم می گذری... به جنون می کشاند مرا که حس می کنم... در آغوشش دل فریبی می کنی... برایش می چینی گلی از لبانت و به دستانش می زنی... به خدایی که می پرستم قسم... که دیگر تحملی برای ماندن و نفس کشیدن نیست... به بوسه ای که بر لبانم به عشق نشست قسم... که بعد از تو خواهم مرد... + نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت
|
من می دانم عشق چیست منی که عمری در پیش گشتم... آسمان را به زاری... زمین را به خفت... شاید کس نداند که چه بر من روا شد... نمی دانم... شاید حال که ز من در گذشته... توانسته ام بگویم عشق چه بود... سوختن در لحظه ای ... گذران لحظات شیرین پس از ان....
+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت
|
تنهایت گذاشتم و تنها رفتم... نه اینکه دوستت نداشته باشم... نه اینکه طعم شیرین لبهایت مرا دگر مدهوش نمی کند... پشت کردم به تمام خوبی هایت و به دامان دگری پر زدم... نه اینکه از خاطر برده باشم که تو بهترین بودی... چشم بستم بر تو... نه اینکه لایق تنهایی باشی... رفتم تا ...
+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت
|
لعنت به مردمی که... می خواهند انسانیت را با زر معاوضه کنند... مردمی که هر دم می آزارند دل دیوانه ام را...
+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت
|
برگ ها خورده زندگیم... صفحه هایی که شاید هرگز خونده نشد... اما بود اوراقی که سراسر بیهوده پر شده بود... دل ها...نگاه ها... تا او به دفتر زندگیم پا گذاشت... ابتدا برایش کم جای گذاشتم... گاهن روی اسمش خط کشیدم تا شاید دیده نشود... اما انگار عمیق نوشته بودم و خود ندانستم... برگ را پاره کردم... خسته ام کرده بود... دفترم را به آتش کشیدم... تا شاید از خاطر برود... اما شاید زندگیم بود که در کرانه های آتش می سوخت و می سوخت... دفترم و یا بهتر گویم که زندگیم را باختم به لحظه ای.. به چوب کبریتی... به عبس گرمایی... و اینک روز هاست... که هنوز از میان خاکسترهایش بوی عشق را می شنوم... گرچه می دانم حال... اسمش را می توانم در کتاب دان زرین دگری پیدا کرد...
تقیدم به او که رفت و هرگز نبرد خاطرش را....
+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت
|
|
|